عبرت
________________________________________
________________________________________
عبرت
________________________________________
________________________________________
((مروان بن محمد بن مروان بن حکم)) آخرین خلیفه ی بنی امیه بـود
که به دست عباسیان در سال 132 هجری کشته شد . او نیز هماننـد
اجــدادش بسی ظلم کرد . یکی از ظلمهــــایش این بود که زبان یکی
از غلامانش را برید و دور انداخت ، گربه ای آمد و زبان را خورد !
از قضا وقتی که مروان را کشتند ، سرش را از بدن جدا کردند و زبانش
را بریدند و دور انداختند . همان گربه آمد و زبان او را خورد !!
آری امام موسی کاظم که سلام خدا بر او باد میفرماید :
چیزی را دیده ات نمی بیند مگر آن که در آن برای تو موعظه و عبرت
است. (بحارالانوار، ج 71)
و چه کم اند عبرت گیرنندگان و چه بسیارند عبرت نگیران !
کاش میدانستیم و میدانستند ظلم و ستم پایدار نیست ، پایدار که
نیست هیچ . همان بلا و ستم بازخوردی دارد که نه تنها در جهان
باقی که در جهان فانی نیز دامنگیر انسان میشود . مخصوصا آنهایی
که در مسند یا صاحب قدرتی هستند ...
میگویند مردی با همسر خود نشسته بود و مرغ بریان میخوردند.
درویشی بر در خانه ایشان درخواست غذا کرد . مرد توجهی نکرد و
همچنان طعام خورد و درویش محروم شد.
مدتی بعد محنت و فقر روی به وی آورد ، بطوری که همسرش از وی
طلب جدایی کرد و شوهر دیگری اختیار نمود.
روزی همین زن با شوهر دوم خویش نشسته بود و نان و مرغ بریان
میخوردند که درویشی آمد و طعام خواست . شوهر گفت : از مرغ و
نان به او بده .
زن مرغ و نان به درویش داد و چون باز آمد گریست!
شوهر دلیل گریه ی او پرسید . زن گفت : قصه ای غریب مشاهده
کردم . گفت : چه بود ؟ زن گفت : این درویش ، شوهر اول من بود
که در چنین وضعی ، درویشی را از طعام محروم کرد.
شوهر دوم نیز بگریست و گفت : عجب تر آنکه درویش اول من بودم!
و یقین است که شوی اول تو به واسطه ی بخیلی خودش چنین
منقلب گشته است .
فاعتبروا یا اولی الابصار